تبليغاتX
سرباز تنها - عشق یعنی ... New Page 1
دل نوشته های یه سرباز تنها....


 

 

زمان حضرت سليمان دو تا گنجشک يه گوشه اي نشسته بودند. گنجشک نر به گنجشک ماده اظهار محبت مي کرد. مي گفت تو محبوبه مني. تو همسر مني. دوستت دارم. عاشقتم. چرا به من کم محبتي؟ چرا محلم نميذاري؟ فکر کردي من کم قدرت دارم تو اين عالم عيال؟ من اگه بخوام مي تونم با نوک منقارم تخت و تاج سليمان رو بردارم بندازم تو دريا. باد که مسخر سليمان بود پيام رو به گوش سليمان رسوند. حضرت تبسمي کرد وفرمود اون گنجشک ها رو بياريد پيش من. آوردند.سليمان به گنجشک نر گفت خوب ادعاتو اجرا کن بينم. گفت من چنين قدرتي ندارم. سليمان گفت پس الان به همسرت گفتي؟ گفت خوب
شوهر گاهي جلو همسرش کلاس مياد يه خالي اي مي بنده. عاشق که ملامت نميشه. من عاشقم. يه چي گفتم ولي يا نبي الله واقعا دوسش دارم. اين به ما محل نميذاره. حضرت به گنجشک ماده گفت اينکه به تو اظهار محبت ميکنه چرا محلش نميدي؟ گفت يا نبي الله چون دروغ ميگه هم منو دوست داره هم يه گنجشک ديگه رو. مگه تو يک دل چند تا محبت جا ميگيره؟ اين کلام در دل جناب سليمان چنان اثري گذاشت که تا چهل روز گريه مي کرد
و فقط يک دعا مي کرد. مي گفت:

الهي دل سليمان رو از محبت

 غير خودت خالي کن

 

+ نوشته شده در  شنبه 11 خرداد1387ساعت   توسط آریانا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
می خواستم تو خونه قبلی دوباره شروع کنم به نوشتن ولی نتونستم . راستشو بخواید هر کدوم از مطالب اون وبلاگ هر کدوم از کامنت های دوستان خوبم توی اون وبلاگ برام کلی خاطره بود .
خلاصه اینکه از این به بعد اینجا می نویسم
امیدوارم مثل سابق کنارم باشید و تو این خونه جدید هم دوستان خوبی پیدا کنم.

نوشته های پیشین
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
پیوندها
مرضيه ، تنها دلخوشيم تو زندگي
بهونه قشنگ زندگيم
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان

 
New Page 1