تبليغاتX
سرباز تنها - هنوز باورم نشده که منو به یکی دیگه فروخته باشی... New Page 1
دل نوشته های یه سرباز تنها....

 

باورم نمی شد که داره میره. خدایا من چیکار کرده بودم؟ منه دیوونه که حتی نمی تونم یک ساعت دوریشو تحمل کنم چطوری می تونم فراموشش كنم؟ کاش زمان بر می گشت به عقب. کاش وقتی گفت فراموشش كنم مقاومت می کردم. آخه واسه چی می خواد بره؟ چرا نمی خواد بگه اشتباه من كجا بوده؟ چرا نمی خواد بفهمه دوريش داره قطره قطره آبم میكنه ؟ مگه خودش نبود که می گفت هیچ چیز بین ما پنهون نیست ، حالا چرا خودش داره منو با عذاب سنگین بی خبری زجر کش می کنه؟ خدایا هنوز يه ده روزم از رفتنش نگذشته و من دارم دیوونه میشم اونوقت اگه برنگرده چه بلایی سرم میاد؟ نه من طاقت دوریشو ندارم. حیف... حیف که دیگه خیلی دیر شده . دیره واسه اینکه بخوام بمونه ....

خودمو تو اتاقم حبس کرده بودم. نمی خواستم کسی خورد شدنمو ببینه ، حتی خودم. واسه همین شب رفتنش آینۀ اتاقمو شکوندم. آخه چهره ی اونی که تو آینه بود واسم آشنا نبود، دیگه نمی شناختمش. نه، باور نمی کردم این من باشم. سعی داشتم اوني كه تو آيينه بود رو آرومش کنم تا دیگه گریه نکنه. من می خندیدم ولی اون عصبی تر گریه می کرد. سعی داشتم آرومش کنم تا دیگه گریه نکنه، ولی دست بردار نبود. مثل بارون بهاری اشک می ریخت. صدای هق هقش داشت دیوونم می کرد. جغد شوم بد بدختی داشت بالای سرش بال بال می زد و تو  نگاه و روحش غم دنیا رو ریخته بود. نه واقعا این من نبودم....

 دلم نمی خواست سرنوشت باور کنه که دشنۀ تیز جدایی رو تونسته تو قلبم فرو کنه و منو از پا بندازه واسه همینم آینه رو شکستم.نه، ما هیچ وقت از هم جدا نمی شدیم. یادش همیشه باهام مي مونه. مگه میشه صدای گرمش ، اون صورت خوشگل و جذابش، ديوونه بازياش كه نشونه روح سركش و بازيگوشش بود ، آرامشی که تو وجودش موج می زد و منو تا سر حد جنون و دیوونگی می رسوند رو بتونم از یاد ببرم؟ ثانیه به ثانیه زندگیم از یادش پر شده بود و وجودم تو بودن اون خلاصه میشد. دلم نمی خواست دیگه تو این دنیا باشم. از بودن خسته شده بودم. بودن بدون اون مثل نبودن بود.از خودم از زندگی از سرنوشت از اون...نه از اون نمی تونستم متنفر باشم.هر چی تو قلبم کنکاش می کردم جز عشق چیزی براش پیدا نمی کردم.تلفن رو برداشتم و بهش زنگ زدم ، بهم گفته بود ديگه حتي نمي خواد صدامو بشنوه ، ولي بازم بهش زنگ زدم ، يه بوق ، دو بوق ، .... ولي جوابمو نداد . اون لحظه همه غصه هاي دنيا ريخت تو دلم ....

سه تا از عکساش رو به رومه ،  یکیش یه عکس تکی از عشقم، چقدر سر این عکس اذیتم کرد! ای خدا کاش هنوزم همون روزا بود. همون روزایی که ثانیه به ثانیش واسم عزیز بود. لحظه های باهم بودن،لحظه های عاشقی، نفسای مبحوس تو سینه ، حرف های نا گفته، کم محلی و بی مهری ، دوری و قهر، همه و همه واسم شیرین بودن.اولین روزآشناييمون رو هیچ وقت نمی تونم فراموش کنم. تو همون روزاي اول آشنايي شد نفسم .تو سوسوی چشماش گم شدم و تو نگاه دریاییش غرقم کرد. دلم نمی خواست کسی نجاتم بده. خودش ناجی قلبم شده بود. تو دنیا دیگه فقط یه چیز می دیدم ، همه چیز تو وجودش واسم خلاصه شده بود...

اصلاً چی شد که اینجوری شد؟چی شد که بهش دل باختم؟کی قلبم رو با همۀ وجود بهش باختم كه نفهمیدم؟

نه از دور و نه از نزدیک

تو از خواب آمدی ای عشق

*********************************

من يه سربازم ، يه سرباز وزارت دفاع . روز تقسيم ، وقتي فهميدم محل خدمتم تو تهرانه نمي دوني چقدر خوشحال شدم ...

خوشحال فقط واسه اينكه نزديكه عشقم بودم ، خوشحال واسه ....

ولي اين روزگار عوضي كاري كرد كه ايندفعه تنهام بزاره و بره....

فقط خدا كنه فراموشم نكنه.....مي ميرم اگه ...

ديروز برگه انتقالم رو امضا كردم و گذاشتم رو ميز فرمانده،نزديك بود از تعجب شاخ دربياره ، انتقالي واسه اصفهان...

ديگه حالم از تهرون و آدماش بهم مي خوره.اين همه جمعيت تو شهر ولي من تنهام،تنهاتر از هميشه ...

تا چند وقتي نيستم، شايدم ديگه هيچوقت نيومدم

واسم دعا كنيد ، به دعاي همتون نياز دارم.

خداحافظ تا ...

 

+ نوشته شده در  جمعه 25 مرداد1387ساعت   توسط آریانا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
می خواستم تو خونه قبلی دوباره شروع کنم به نوشتن ولی نتونستم . راستشو بخواید هر کدوم از مطالب اون وبلاگ هر کدوم از کامنت های دوستان خوبم توی اون وبلاگ برام کلی خاطره بود .
خلاصه اینکه از این به بعد اینجا می نویسم
امیدوارم مثل سابق کنارم باشید و تو این خونه جدید هم دوستان خوبی پیدا کنم.

نوشته های پیشین
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
پیوندها
مرضيه ، تنها دلخوشيم تو زندگي
بهونه قشنگ زندگيم
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان

 
New Page 1